تبلیغات
خوش خوان
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : امیر امیری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خوش خوان
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : امیر امیری
با عرض سلام و خوشامد گویی. وبلاگ در دست احداث است.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : امیر امیری
نارسیس جوان زیبایی بود. همه روزه برای دیدن زیبایی خود به دریاچه آبهای شیرین در وسط جنگل میرفت.
آنچنان شتابان از میان مردم می گریخت که مبادا کسی او را ببیند و از زیبایی اش لذت ببرد,
آنچنان شتابان از میان درختان می گریخت که مبادا اوریاد ها الهه جنگل ها او را ببیند و از زیبایی اش لذت ببرد.

وقتی به دریاچه می رسید آرام می گرفت و ساعتها در سکوت دریاچه محو زیبایی خود می شد,آنچنان محو تماشای خود می شد که اصلا نمی فهمید روز کی به پایان می رسد و شب همگام دزدانه به خانه اش باز می گشت تا مبادا کسی او را ببیند و از زیبایی اش لذت ببرد!
یک روز همچنان که نارسیس دوان دوان آمد تا خود را به دریاچه برساند
و مثل هر روز از زیبایی اش لذت, ببرد پایش به سنگی خورد و به دورن دریاچه افتاد و مرد....
از مکانی که نارسیس به درون دریاچه افتاد گل نیلوفری شکفت , دریاچه نام او را به یاد نارسیس , نارسیس گذاشت.

دریاچه همهء روز برای برای نارسیس می گریست تا اینکه روزی اوریادها الهه جنگل ها آمدند
و تمام آب های شیرین دریاچه را با اشک های دریاچه شور کردند و به او گفتند :
هان , ای دریاچه هرگز مپندار که گریستن تو برای نارسیس می تواند ما را بترساند یا وادار به گریستن کند
چرا که او در هر حال زیبا ترین بود و ما در هر حال همیشه در جنگل ها به دنبالش دوان بودیم تا او را ببینیم
اما او همیشه در میان جنگل از ما فراری بود و ما هرگز او را ندیده بودیم وا ز زیبایی اش لذت نبردیم
تنها تو بودی که او را دیده ای و از رزیبایی اش لذت برده ای حال هم خود برایش گریه کن.

دریاچه با تعجب اشکهایش را پاک کرد و پرسید: مگر, نارسیس زیبا هم بود؟!
اوریادها با تعجبی دو چندان پاسخ دادند: آری , او زیبا بود, زیبا ترین بود ولی چگونه ممکن است که تو این راندانی؟!
تو او را از هر کسی بیشتر دیده بودی, از خودش هم بیشتر
اصلا تو تنها کسی بودی که او را میدیدی چگونه ممکن است که نفهمیده باشی او زیباست؟!

دریاچه که کاملا گیج شده بود پاسخ داد: نارسیس همه روزه ساعت ها بر حاشیه من می نشست اما من هرگز نفهمیدم او زیباست
زیرا هر روز که او به سراغ من می آمد من در عمق چشمانش محو تماشای زیبایی خود می شدم
و اکنون که مرده از این می گریم که دیگر نمیتوانم زیبایی ام را ببینم!!!
میبینید ؟گاهی وقتا اونقدر محو "خود" میشیم که دیگه از دوست که هیچ فاصله ای با ما نداره غافل میشیم!!!
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 بهمن 1391 :: نویسنده : امیر امیری
در زمان ساسانیان مردی در تیسفون زندگی میکرد که بسیار میهمان نواز بود و شغلش آب فروشی بود.
روزی بهرام پنجم شاهنشاه ایران (ساسانی) با لباسی مبدل به در خانه ی این مرد میرود و می گوید که از راه دوری آمده و دو روز جا می خواهد . آن مرد بهرام را با شادی می پذیرد و می گید بمان تا بروم و پول در بیاورم. مرد میرود و تا میتواند آب میفروشد و سپس با میوه و خوراک نزد بهرام باز میگردد. بهرام به میهمان نوازی مرد اطمینان پیدا میکند ولی می خواهد آن مرد را بیشتر امتحان کند.

بنابراین تا قبل از آمد مرد به دربار رجوع می کند و می گوید دستور دهید که هیچ کس حق ندارد از این مرد در سطح شهر آب بخرد.فردای آن روز مرد آب فروش به بهرام میگوید که بمان تا بروم و قدری پول در بیاورم. مرد آب فروش هرچه در بازار گشت هیچ کس از او آب نخرید. در آخر مرد آب فروش که دید نمیتواند برای میهمان خویش آب تهیه کند مشک آبش را فروخت و میوه و خوراک نزد بهرام برد.

بهرام او را گفت: تو چگونه پول در آوردی . مگر نگفتی که کسی از تو آب نخرید. مرد گفت : مشک آب خویش را فروختم. تو نگران نباش و میل کن فردا رود برای خویش فکری خواهم کرد. بهرام پس از این واقعه فردای آن روز به دربار رجوع کرد و باز با لباسی مبدل نزد پولدارترین تاجر شهر که از اشراف نیز بود رجوع نمود و گفت من میهمانم و امشب را جا می خواهم . مرد نه تنها بهرام را نپذیرفت بلکه با ضرب تازیانه او را از منزل بیرون کرد . فردای آن روز بهرام در حالی که بر تخت سلطتنت جلوس کرده بود آن دو مرد یعنی تاجر و آب فروش را اظهار کرد. هر دوی آنان که دیدند آن مرد شخص شاه شاهان - امپراطوری ایران بوده بسیار هراسیدند.

بهرام از مرد آب فروش بسیار تشکر و سپاسگزاری کرد و او را به سبب رفتار نیکویش با مهربانی پذیرفت.
بهرام دستور داد که تمام اموال مرد تاجر را بگیرند و به مرد آب فروش بدهند
تا یا بگیرد که انسان حتی اگر در اوج تنگدستی و فقر باشد باید شرافت - مردانگی و مهمان نوازی خویش را حفظ کند.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری
یک صوفی مسافر، در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند. آه از فقر که کفر و بی ایمان به دنبال دارد.

 صوفیان، پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا کردند.

مسافر خسته را احترام بسیار کردند و از آن خوردنی ها خوردند. و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می برد. پس از غذا، رقص و سماع آغاز کردند. 
 
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگینی آغاز کرد. و می خواند: «خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفیان با این ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی کردند.

دست افشاندند و پای کوبیدند. مسافر نیز به تقلید از آنها ترانة خر برفت را با شور می خواند.

هنگام صبح همه خداحافظی کردند و رفتند صوفی بارش را برداشت و به طویله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طویله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد.

خادم آمد ولی خر نبود، صوفی پرسید: خر من کجاست. من خرم را به تو سپردم، و از تو می خواهم.

خادم گفت: صوفیان گرسنه حمله کردند، من از ترس جان تسلیم شدم، آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذیذ را میان گربه ها رها کردی.

صوفی گفت: چرا به من خبر ندادی، حالا آن ها همه رفته اند من از چه کسی شکایت کنم؟ خرم را خورده اند و رفته اند!


خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر کنم. بلندتر از همه می خواندی خر برفت و خر برفت، خودت خبر داشتی و می دانستی، من چه بگویم؟

صوفی گفت: آن غذا لذیذ بود و آن ترانه خوش و زیبا، مرا هم خوش می آمد.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری
توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه میکردم.
 چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت.
 شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد.
از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.

 ... زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:

 نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟
 
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:

 اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
 
 چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.

 کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری
سالوادوره درجه دار ارتش و محافظ رئیس ستاد ارتش ژنرال مانلو گابریلا بود.دستور این بود که در طول روز یعنی از وقتی که ژنرال به ستاد ارتش می آمد و تا ساعت سه عصر که به خانه می رفت سالوادوره حتی لحظه ای از ژنرال گابریلا جدا نشود. در حقیقت باید مثل سایه همراهش حرکت می کرد.چند وقتی بود که ترور فرماندهان ارتش شروع شده و جان ژنرال هم در خطر بود.!

آن روز اما از همان اول صبح که سالوادوره جلو ژنرال پا کوبید و سلام نظامی داد احساس کرد ریگی در کفشش وجود دارد.در طول دو -سه ساعت بعد چند مرتبه سعی کرد با ثابت نگه داشتن انگشتانش ریگ را گوشه کفش گیر بیندازد تا پایش را اذیت نکند.

اما این فرمول هم هر مرتبه فقط چند دقیقه مفید بود و دوباره ریگ پایش را اذیت می کرد .

سرانجام نزدیک ساعت ۱۲ ظهر که ژنرال مشغول سخنرانی برای افسران بود سالوادوره که طبق دستور باید درست پشت سر گابریلا می ایستاد از فرصت استفاده کردو خم شد تا ریگ را از کفش خارج کند که ناگهان یک گلوله از بالای سر خم شده درجه دار گذشت و توی مغز ژنرال نشست.!

برای ژنرال مراسم تدفین خوبی برگزار شد اما هیچ کس نفهمید که آن روز سالوادوره ریگی توی کفش داشت.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 16 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری
پسركی بود كه میخواست خدا را ملاقات كند، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه كرد و بی آنكه به كسی چیزی بگوید، سفر را شروع كرد.
چند كوچه آنطرفتر به یك پارك رسید، پیرمردی را دید كه در جال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمكت نشست.
پیرمرد گرسنه به نظر میرسید، پسرك هم احساس گرسنگی میكرد. پس چمدانش را باز كرد و یك ساندویچ و یك نوشابه به پیرمرد تعارف كرد. پیرمرد عذا را گرفت و لبخندی به كودك زد. پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند.
آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی كردند، بی آنكه كلمهای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریك شد، پسرك فهمید كه باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.
وقتی پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب كجا بودی؟پسرك در حالی كه خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا!
پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم! 


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 16 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری
در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از " اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت " تربیت " است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!!
کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود.
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد.......
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب.
واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : 
شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه" تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر !
یادت باشد با " تربیت" میتوان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و” اصالت " خود بر می گردد.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری
ما معتقدیم که " عصرِ ارتباطات " نامِ دروغینی بیش نیست
مثل ِ همان پدر و مادرهایی که دخترهای سبزه ء خود را سپیده مینامند و پسرهای کچل خود را زلف علی
سیاستمداران و مدیران و بزرگان ِ بشریت هم به دروغ این عصر را " عصر ِ ارتباطات " مینامند
این عصر ، عصر ِ " تنهایی و در خود فرو رفتن " است
اینکه در جیب ِ همه ، از پیرمرد ِ 80 ساله ی محله ی ما تا بچه های 5 ساله مهد کودکی یک تلفن ِ همراه است
دلیلی بر با هم بودن ِ آدم ها نیست.

هیچ کس یک ظهر ِ دلگیرِ جمعه که دلت دارد از سینه در می آید و خفه شدی از بی هم صحبتی ، زنگ نمیزند و نمیپرسد " حالت خوب است ؟
هیچ کس تو را به پیاده روی یک عصر ِ بهاری دعوت نمیکند. هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمیشود
وقتی زنگ می زنند با خودت شرط می بندی که الان می گوید چه کاری را از تو توقع دارد یا دو دقیقه دیگر؟
و تماشایی است تعجب دوستان و اقوام وقتی فقط بخاطر دیدنشان بهشان سر می زنی یا تماس می گیری
سهم ِ ما از ارتباطات ،گسترش ِدردسرها و گرفتاریهایمان است.
عصر ِ ارتباطات فقط یک فریب است.
ما وسایل ارتباطی را گسترش داده ایم که مادرها هر زمان دلشان خواست به فرزندان ِ بخت برگشته زنگ بزنند که " کدوم گوری هستی ؟
و زن ها به شوهرهایشان زنگ بزنند کجایی؟ چرا دیر کردی؟
و شوهرها زنگ بزنند که " به مامانم زنگ بزن حالش را بپرس
و فرزندها به پدرهایشان بگویند سر ِ راه برای من سی دی جدید ِ بِن 10 هم بخر با چیپس ِ فلفلی و ماست ِ موسیر
ما هی هر روز تنها تر شدیم
هی هر روز منزوی تر شدیم
هی هر روز مجازی تر شدیم
ما در دنیای مجازی غرق شدیم
ما یادمان رفت به پدربزرگ و مادر بزرگ هایمان سر بزنیم ، چون هر بار که میخواهیم از خانه بیرون برویم
چراغ اسم یک عالمه از دوستان ِ مجازی ِ ما روشن است و دلمان نمی آید بدون ِ " گپ زدن " با آنها برویم
و وقتی " گپ " ِ ما تمام میشود دیگر دیر شده و خسته شده ایم از بس با کی بورد حرف زده ایم
اینگونه است که هی آدم ها تنها تر میشوند. اینگونه است که ما خواهرمان را دو هفته است ندیده ایم و حرف نزده ایم
ولی میدانیم که دختر ِ فلان دوست ِ ندیده ، دیروز عروسکی خریده است که وقتی دلش را فشار دهی " آی لاو یو " میگوید
اینگونه است که دیگر همسایه از همسایه خبر ندارد
عصرِ ارتباطات فریبی بیش نیست
باورکنید


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری
سال ها پیش وقتی كه تازه آغاز به بیابان گردی كرده بودم در مسیر یك روستایی، در كوه پایه ی كوهی با جمعیت زیادی رو به رو شدم كه در جلوی خانه ای صف كشیده بودند.
كنجكاو به طرف آنجا رفتم و از چند نفری كه در انتهای صف ایستاده بودند جریان را جویا شدم
آنها در حالی كه غرق در صحبت و دود سیگارهایشان بودند رو به من كردند و یكی از آنها گفت: برای ملاقــــــــات با " منجی " منتظر ایستاده ایم، به تازگی عده ای به روستای ما آمده اند و در این خانه ساكن هســـــــتند كــــه مــیگویند " منجی " دنیا نیز با آنهاست. ما منتظریم تا فرصتی پیش بیاید و " او " را ببینیم.
نزدیك به یك ساعت گذشت و نوبت من شد تا به درون خانه بروم. وارد خانه شدم؛ خانه ی كوچكی بود و پیرزنی تنها در اتاق نشسته بود!!! با كنجكاوی نگاهش میكردم كه با دستش به طرفی اشاره كرد كه پارچه ای آویزان بود و گفــت: " منجی " پشت آن پارچه است.
با تعجب پیرزن را باری دیگر نگاه كردم و با تردید به طرف پارچه رفتم. پارچه را كنار زدم و به سمت دیگرش رفتم!!! خیره به آنچه چشمانم میدیدند به فكر فرو رفتم
پشت پارچه یك آینه ی بزرگ بود كه تصویر خودم را میدیدم.
و در زیر آن نوشته شده بود :
میتوانی باور كنی، میتوانی باور نكنی.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری
می گویند در زمانهای دور پسری بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش كار با ارزشی انجام دهد.
این پسر هر روز به كلیسایی در نزدیكی محل زندگی خود می رفت
و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگی كه در حیاط كلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت.

روزی شاهزاده ای از كنار كلیسا عبور كرد و پسرك را دید كه به این تكه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید.
از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حیاط كلیسا می آید
و به این تكه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.

شاهزاده دلش برای پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جای بیكار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود كاری دست و پا كنی و آینده خود را بسازی.»

پسرك در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محكم و متین پاسخ داد: «من همین الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ یك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای كه هنوز هم جزو شاهكارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن کسی نبود جز پسر «میكل انژ»


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 دی 1391 :: نویسنده : امیر امیری

در داستانهای قدیمی آورده اند که، روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین  فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه میخواهد مستجاب کن.
 
فرشته نخست بار بر کالیفرنیای آمریکا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم میزند. گفت ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم از برای تو؟ مرد گفت: خانه ای بزرگ میخواهم. ماشینی بسیار بزرگ و مقدار زیادی پول. آنقدر که هر چه خرج کنم به پایان نرسد...
خواسته مرد مستجاب شد.
فرشته بر سر اروپا چرخی زد و بر روی پاریس فرود آمد. زنی را پیدا کرد. آرزوی زن را پرسید. زن گفت: مردی میخواهم زیبا رو. و لباسی که هیچ زنی تا کنون نپوشیده باشد. و عطری که هیچ انسانی تا کنون نبوییده باشد...
خواسته زن مستجاب شد.
فرشته به قاره آسیا روان شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای ایران فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود. تنها و بی کس. پرسید: ای مرد چه میخواهی از من؟
مرد گفت: آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضیم.
فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: مرد! آرزویی بکن! مرد گفت: راضیم و چیزی نمیخواهم. هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.
فرشته ناامیدانه پرگشود. اما در آخرین لحظات مرد گفت: برگرد. صبر کن!
فرشته خوشحال شد و گفت: آرزویی به خاطرت آمد؟ گفت: بله! کمی آن طرف تر، پیرمردی دیگر است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم، سر راهت آن بز را خفه کن...


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 آذر 1391 :: نویسنده : امیر امیری
روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند.در پایان،یکی از آن دو به دیگری گفت:طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم. بازرگان دیگر گفت:اشتباه می کنی!تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟ آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف ،سر جایش ماند.هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم در گیر بودند. سر انجام بازرگان اولی خسته شد وگفت:بسیار خوب!تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت. سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.
شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت:آقا،انعام من چی شد؟ بازرگان ،ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت :مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ،یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟! شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید:
آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟! بازرگان دومی پاسخ داد:تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد،اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خود داری کند نشان داده که پست فطرت و خسیس است.
پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.
بر اساس حکایتی از کتاب قابوس نامه


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 آذر 1391 :: نویسنده : امیر امیری
هیچوقت نفهمیدم اونی که دوسش دارم رو چجوری نگه دارم !

وقتی خیلی خیلی خیلی کوچیک بودم شیشه شیرم رو خیلی دوست داشتم برای همین هیچوقت از خودم جداش نمی کردم و همیشه تو دستم بود , اما یه روز از دستم افتاد و شکست .

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید همش تو دستم بگیرم چون ممکنه از دستم بیفته و بشکنه !

یکم بعد از اون , توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم , برای همین یه شب توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابن , اما صبح که بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگیام له شدن .

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید ببرم تو تخت خوابم چون خراب میشه !

چند وقت بعدش یادمه ماهی هفت سینمون رو خیلی دوست داشتم و می خواستم فقط مال خودم باشه , برای همین از تو تنگ آب درش آوردم و تو کمدم قایمش کردم , اما فرداش که رفتم سراغش دیدم دیگه تکون نمی خوره ! اون مرده بود .

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید تو کمدم قایمش کنم چون می میره !

مدت ها بعد یه بار داییم یه شیرینی عروسکی برام خرید و من خیلی دوسش داشتم برای همین بغلش کردم و فشارش دادم اما سرش کنده شد .

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید بغلش کنم فشارش بدم چون سرش کنده میشه !

وقتی مدرسه می رفتم یه آبرنگ داشتم که خیلی دوسش داشتم و به همه ی هم کلاسیام نشونش می دادم اما یه روز دیدم که تو کیفم نیست و هیچوقت معلوم نشد که کی اونو برداشته .

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید به هیچ کس نشون بدم چون ممکنه ازم بدزدنش !

وقتی بزرگتر شدم یه دخترهمسایه داشتیم که خیلی دوسش داشتم اما همیشه ازش خجالت می کشیدم و هیچ وقت بهش نگفتم که دوسش دارم , یه روز شنیدم که با یه پسری دوست شده .

اونوقت فهمیدم به اونی که دوسش دارم باید ابراز علاقه کنم وگرنه از دستم می ره !

همیشه یه خانواده ای داشتم که خیلی دوسشون داشتم و هر وقت بهشون فکر می کردم می ترسیدم که نکنه یه روزی ازم دور بشن!

اونوقت فهمیدم نباید نگران از دست دادن اونی که دوسش دارم باشم وگرنه حتماً از دست میدمش !

وقتی برای آخرین بار یه نفر رو دوست داشتم همیشه بهش می گفتم که دوسش دارم و بخاطرش هر کاری می کردم اما وقتی دیدم داره ازم دور میشه فهمیدم دیگه نباید بهش بگم دوسش دارم وگرنه از دست میدمش ! برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم , دیگه آزاد گذاشتمش , تو دستم نگرفتمش که بیفته بشکنه , تو کمدم قایمش نکردم که بمیره , تو بغلم فشارش ندادم که سرش کنده بشه , به کسی نشونش ندادم که ازم بدزدنش , نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره ...

اما یه روز که برگشتم بهش نگاه کردم دیدم سرش با کسای دیگه ای گرم شده و منو فراموش کرده......


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 آذر 1391 :: نویسنده : امیر امیری
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
*جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. . ..

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیا
یند و وقتشان تلف نشود
*یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود 

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها میخواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .

مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید
به فکر فرو رفت . . 
باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد 
ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارشهای مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های
مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است . همانند بقیه مردم!!!


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4